هیأت زنجیرزنان قمر منیر بنی هاشم هوجقان

همانا از قتل حسين حرارتي در قلوب مومنين هست كه تا قيامت سرد نمي شود.
پيامبر اعظم (صلي الله عله و آله و سلم)
يا اباعبدالله الحسين!
محرم چه نزديك است و من چه دورم.
نداي هل من ناصر شما به گوشم مي رسد و من چه قدر آماده شده ام؟
اگر چه بنده اي سيه رو و گنه كارم اما آتش عشق شما دلم را سوزانده است.
آخر چه كنم؟ به عشق شما زنده ام و به عشق شما خواهم مرد.
يا سيد الشهداء!
مصيبت گذشته سرخ از سويي دلم را غمين ساخته و انتظار آينده سبز از سويي دگر.
وقتي به مصيبت عظمي شما مي انديشم غم تمام وجودم را فرا مي گيرد و مي پرسم اين طالب بدم المقتول بكربلاء و وقتي به فراق و غربت طالب خون شما مي انديشم غمم دو چندان مي شود.
اما چه كنم آخر مي دانم:
هركه غمت را خريد عشرت عالم فروخت
با خبران غمت بي خبر از عالمند
حسين جان!
من كه سرمايه اي در كف ندارم جز جواني ام. آن هم فداي شما
فقط و فقط مي گويم
ندانم چه سري است در اين نوكري
كه مرا هست بر پادشاهان برتري
من از ليلا و شيرين ها نديدم ثمر
بافتم چون حسين فاطمه دلبري*



نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان 1391 توسط فتو نایس

روز تاسوعا روزیست که شمر بن ذى الجوشن با نامه ابن زیاد در باب قتل امام حسین علیه السلام وارد کربلا شد. ابن سعد بر حسب آن نامه ، مهیاى قتل آنحضرت شد. لاجرم وقت عصر بود که لشکر خود را بانگ زد که : یا خیل الله ارکبى و بالجنة ابشرى . جنود نامسعود او سوار شد ورو به سپاه سید الشهداء آوردند در حالیکه آن حضرت در پیش خیمه ، شمشیر خود را در بر گرفته بود و سر بزانو نهاده بود و بخواب رفته بود. جناب زینب چون هیاهوى لشکر را شنید، بنزد برادر دوید، عرض کرد: برادر مگر صداهاى لشکر را نمی شنوید که نزدیک شده اند. پس حضرت سر از زانو برداشت و خواهر را فرمود که ای خواهر اکنون رسولخدا را در خواب دیدم که بمن فرمود: تو بسوى من خواهى آمد. حضرت زینب تا این خبر را شنید، طپانچه بر صورت زد و واویلا گفت . حضرت فرمود که ای خواهر ویل و عذاب از براى تو نیست ، صبر کن و ساکت باش ، خدا ترا رحمت کند. پس جناب عباس را فرستاد تا تحقیق کند چه مطلب شده چون معلوم کرد که بناى قتل است ، آنشب را حضرت از ایشان مهلت خواست که قدرى نماز و دعا و استغفار بجا آورد و بالجمله این روز، روز اندوه و حزن اهل بیت ع است . شیخ کلینى از جناب صادق علیه السلام روایت کرده که آنجناب فرمود: تاسوعا روزى بود که جناب حسین علیه السلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه شام بر قتال آنحضرت اجتماع کردند و ابن مرجانه و عمر سعد خوشحال شدند بسبب کثرت سپاه و بسیارى لشکر که براى آنها جمع شده بود و جناب حسین ع و اصحابش ضعیف شمردند و یقین کردند که یاورى از براى آن حضرت نخواهد آمد و اهل عراق او را مدد نخواهند نمود. پس فرمود پدرم : فداى آن ضعیف غریب . 1.محاصره خیمه ها در کربلا امام صادق علیه السلام فرمودند: تاسوعا روزی بود که حسین علیه السلام و اصحابش را در کربلا محاصره کردند و سپاه شام بر قتل آن حضرت اجتماع نمودند،و پسر مرجانه و عمر سعد به خاطر کثرت سپاه ولشکری که برای آنها جمع شده بود خوشحال شدند،وآن حضرت و اصحابش را ضعیف شمردند ویقین کردند که یاوری از برای او نخواهد آمد واهل عراق حضرتش را مدد نخواهند نمود.1 2. آمدن امان نامه برای فرزندان ام البنین علیها السلام در این روز شمر ملعون برای حضرت عباس علیه السلام و برادرانش امان نامه آورد . 2آن لعین خود را نزدیک خیام با جلالت حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام رسانید وبانگ برآورد:"أین بنو اختنا": "پسران خواهر ما کجایند"؟ ولی آن بزرگواران جواب ندادند.امام حسین علیه السلام فرمودند:جواب او را بدهید اگر چه فاسق است. حضرت عباس علیه السلام در جواب فرمودند:چه می گویی؟شمر گفت:من از جانب امیر برای شما امان نامه آورده ام. شما خود را به خاطر حسین علیه السلام به کشتن ندهید. حضرت عباس علیه السلام با صدای بلند فرمود:"لعنت خدا بر تو وامیر تو (و برامان تو ) باد . ما را امان میدهید در حالیکه پسر رسول خدا را امان نباشد"؟!3 3.در خواست تأخیر جنگ از سوی امام حسین علیه السلام در عصر تاسوعا امام علیه السلام برای به تعویق انداختن جنگ یک شب دیگر مهلت گرفتتند.4چون عمر سعد لشکر را آمادۀ جنگ با امام علیه السلام نمود ومعلوم شد که قصد جنگ دارد،حضرت به برادرش عباس علیه السلام فرمود تا یک شب دیگر مهلت بگیرد.آنها ابتدا قبول نکردند،ولی بعد قبول نمودند که شبی را صبر کنند.5 4.آمدن لشکر تازه نفس به کربلا در این روز لشکر مجهزی به دستور ابن زیاد از کوفه وارد کربلا شد،وشمر نامه ابن زیاد را آورد.6 5.خطابه امام حسین علیه السلام برای اصحابش در عصر این روز امام حسین علیه السلام در جمع یاران خطبه ای قرائت فرمودند، و اصحاب اعلام وفاداری نمودند. 6. یک شب مهلت برای راز و نیاز پس حضرت عباس ( علیه السلام ) نزد سپاهیان دشمن بازگشت و ازآنها شب عاشورا را برای نماز وعبادت مهلت خواست عمربن سعد درموافقت با این درخواست مردد بود وسرانجام ازلشکریان خود پرسید که : چه باید کرد ؟ عمروبن حجاج گفت : سبحان الله اگراهل دیلم ( کنایه ازمردم بیگانه ) و کفارازتو چنین تقاضائی می کردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنی . قیس بن اشعث گفت : درخواست آنها را اجابت کن بجان خودم سوگند که آنها صبح فردا با توخواهند جنگید . ابن سعد گفت : بخدا سوگند که اگربدانم چنین کنندهرگز با درخواست آنها موافقت نکنم . و عاقبت فرستاده ابن سعد به نزد حضرت عباس بن علی ( علیه السلام ) آمد و گفت : ما به شما تا فردا مهلت می دهیم اگرتسلیم شدید شما را به نزد عبیدالله بن زیاد خواهیم فرستاد واگر سرباززدید ، دست ازشما برنخواهیم داشت . منبع: 1 .کافی:ج4 ص 174. 2.اعلام الوری :ج1 ص455. فیض العلام:ص143.بحار الانوار :ج44ص361. 3از مدینه تا مدینه :ص381_382 4.اعلام الوری:ج1 ص455.فیض العلام:ص146.بحارالانوار :ج44ص392. 5 .مناقب ابن شهر آشوب:ج4 ص107. 6.اعلام الوری :ج1 ص455.فیض العلام:ص146. 7. مناقب ابن شهر آشوب:ج4 ص107. فیض الاعلام و وقایع الایام شیخ عباس قمی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1390 توسط فتو نایس

ين بار خبر مي‌رسد از خيمه‌هاي حسين(ع)؛ خبري از آتش عطش، خبري كه كام تشنه لبان حرم را در قحطي آب شعله‌ور مي‌كند و مي‌سوزاند. گفته‌اند امروز قحطي آب بيداد مي‌كند در كربلا، آن هم كنار شريعه فرات ، كنار زلال جاري آب، مشك‌ها خالي مي‌شوند، اصغر طفلك شيرخوار رباب/ بي‌تاب مي‌ماند، مثل مادرش رباب. مثل شيرخوارگان از اصحاب حسين. «قحطي آب» خبري مي‌شود براي اردوگاه حسين، خبري كه عطش را همچو جاري رود، بر دل ياران حسين جاري مي‌كند آن هم در پيش‌روي كودكان و زنان و همه اهل خيمه‌ها. اين‌بار از سپاه حسين(ع) خبر مي‌رسد، تشنگي در هواي گرم و سوزان كربلا، جانسوز و طاقت‌فرسا مي‌شود، خبري كه فرياد العطش كودكان را در گوش زمان خواهد پيچاند و آنان را از پاي خواهد انداخت. اين بار خبر مي‌رسد از جوانمردي نافع بن هلال،‌ آن‌گاه كه راهي شريعه فرات مي‌شود تا آب‌آور كودكان شود، شبانه به همراه سي‌ جوانمرد سوار و بيست مرد پياده نظام پيش‌مي‌تازد، به آب مي‌رسد و در مقابل عمروبن حجاج كه آب را حلال و گواراي او مي‌كند، پاسخ مي‌دهد به خدا سوگند تا حسين و ياران او را تشنه مي‌بينم قطره اي از آب ننوشم. خبر مي‌رسد از شادماني عبيدالله بن زياد و فرمانده لشكر او عمر بن سعد، به خاطر تنهايي حسين و فراواني لشكر خود! آن‌گاه كه پيروزي خود را حتمي مي‌بيند و فرياد مي‌زند اي لشكر خدا سوار شويد و مژده بهشت بگيريد! خبر مي‌رسد تنهاتر از اين مي‌شود و چه بسا جمعي راه بازگشت به سوي مدينه را در پيش‌روي خود خواهند گشود! اما جوانمرداني در سپاه حسين خواهند ماند كه در جوانمردي سرآمدند، مثل آنان كه عنان اختيار از كف خواهند داد و قرار بي‌قراري حسين خواهند شد و راه و رسم مردانگي و جوانمردي را ترسيم مي‌كنند. كربلا، كربلا مي‌شود وقتي فرياد العطش كودكان در گوش سنگدلان سپاه دشمن بي‌معنا مي‌شود. خبر مي‌رسد سپاه حسين(ع) شيرمرداني دارد مثل انس كاهلي پيرمردي از صحابه پيامبر، عمامه بر سر نزد امام مي‌آيد براي حضور در ميدان، مثل عمر و بن جناده نوجواني 11ساله پس از شهادت پدر نزد امام مي‌آيد تا اجازه بگيرد، امام مانع مي‌شود «پدر تو كشته اولين حمله است، شايد مادر تو، دوست نداشته باشد كه تو كشته شوي.» و امام مي‌شنود كه او فرستاده مادر و به دستور او آمده است! ياراني مثل حجاج جعفي، سوار. مثل واضح، مثل حنظله شبامي، خبر مي‌رسد از سپاه حسين بن علي كه هيچ ياراني مثل آنان نخواهند بود، آنان كربلا را كربلا خواهند كرد. مرداني مثل سعيد بن عبدالله كه آرزوي هفتاد بار شهادت پاي ركاب حسين بن علي(ع) دارد. مرداني كه زمين مباهات گام‌هايشان را مي‌كند.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط فتو نایس

خبرهايي به گوش مي‌رسد از اردوگاه عمر سعد، از فاصله نه‌چندان زياد در آن سوي خيمه‌ها، خبرهايي دهشتناك كه قرار است تنها يك بار در تاريخ محقق شود، يك بار صفحه تاريخ را به سياهي بكشد، اما ننگ آن ابدي خواهد شد. خبرهايي به گوش مي‌رسد از سوي خيمه‌هاي بي‌هويت مردمان روزگار كه سپاهي ديگر در راه است براي آغاز جنگ با حسين بن علي، فرزند وصي رسول خدا. خبر مي‌رسد ديگر كودكان حسين جرعه نوش ساغر فرات نخواهند بود و تشنه زلال فرات خواهند شد. خبر مي‌رسد ماه آسمان كربلا غروب خواهد كرد و در غم فراق او عمود خيمه‌‌هاي حسين(ع)‌ يكي پس از ديگري فرو خواهد ريخت و كودكان حرم تشنه خواهند ماند. زمزمه‌هاي قحطي آب در كنار شريعه فرات به گوش خواهد رسيد. خبرهايي به خيمه‌هاي حسين مي‌‌رسد كه بار غمش بر دوش زينب سنگيني مي‌كند، زينب مادر غم‌ها مي‌شود و سايه مهرش را بر سر كودكان مي‌نشاند و پيام استقامت را در كام جان مي‌ريزد. خبر مي‌رسد كه سپاه حسين بي‌علمدار مي‌شود، دستان علم‌گير حضرت عباس نقش زمين مي‌شود. خبري كه مشك ساقي حرم را مي‌‌شكند، عباس را شرمنده كودكان مي‌كند و فرياد العطش دل صحرا را مي‌سوزاند، گلوي اصغر را به خون مي‌نشاند. خبر سهمگين است از ناجوانمردي ديو صفتان صحراي كربلا، از آنان كه تير به چشمان زيباي عباس مي‌زنند از آنان كه دو سرو و صنوبر زينب يعني عون و محمد را به ميدان كربلا و در خاك به خون مي‌كشند. خبر مي‌رسد كه كربلا دنياي غم مي‌شود براي زينب وقتي نواي پاره جگرم را در كنار پاره پيكر علي‌اكبر، قاسم، عبدالله و علي‌اصغر مي‌سرايد. مظلوم‌تر از زينب كيست وقتي خبري از او كنار پيكر در خون نشسته دو جوان خود نيست! او هديه مي‌دهد اين دو گل نوشكفته را به محضر امام خود، پيشكش مي‌كند به برادر. خبر مي‌رسد اما نه به خيمه‌هاي حسين كه به همه جاي عالم، زمين و زمان آبستن حادثه‌اي تلخ است، آن هم حادثه عاشورا، حادثه‌اي كه زمين را تيره و تار مي‌كند و خورشيد را غمگين. حادثه‌اي كه ذوالجناح را پريشان مي‌كند و پاي‌كوب زمين. و چه دل سنگ‌اند سربازان سپاه دشمن كه وحشيانه مي‌تازند و لرزه بر دل اهل حرم مي‌اندازند.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط فتو نایس

سوسوزلار غمی (راجع به بسته شدن راه فرات) ***** سلام ای تشنه لب سقا ابوالفضل سنه قربان کسر زهرا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** یتیشدی هشتم ماه محرم کسوب سو یوللارین اشرار عالم گلوب زینب دئدی ای مونس غم سوسوزدی عترت طاها ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** گوزل قارداش سو یوخدی خیمه لرده گلوب بیکس ربابین قلبی درده دولان گوزلر قالوبدی صود امرده قوپوب طوفان واویلا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** علینون ای اوجا قامت بالاسی محبت جمعینون شمع هداسی اوزون قوللاریوین عالم فداسی شهید یوم عاشورا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** سنه عاشقلرون قربان کسللر اسنده پرچمون دللر اسللر وراللار عشقیوه ضرب المثللر وفاده یوخ سنه همتا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** بو درد اهلی دواسین سندن ایستور برات کربلا سین سندن ایستور مریضلر ئوز شفاسین سندن ایستور بو گوزلر سنده دی مولا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** ادون بازار عشقی ائتدی رایج الوب عالم قاپوندان چوخ نتایج دیر درد اهلی یا باب الحوائج ائله پرونده می امضا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل ***** قالاندی قلبوه غملر غم اوسته قوپوب هنگامه نهر علقم اوسته اخوب قانون سو اوسته پرچم اوسته او حاله اغلادی دریا ابوالفضل ابوالفضل یا ابوالفضل *****
نوشته شده در تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 توسط فتو نایس

 روز ششم ماه محرم الحرام به نام یکی دیگر از ستارگان درخشان واقعه عاشورا یعنی حضرت قاسم بن الحسن(ع) نامگذاری شده؛ شهیدی که اسوه نوجوانان در عرصه ایثار و اخلاق است.

حضرت قاسم(ع) فرزند امام حسن مجتبى(ع) است که در مورد تاریخ ولادت ایشان اطلاع دقیقى در دست نیست ولى طبق روایات برتر،ً در پنجم رمضان شهرت یافته است. مادر او بانویى بزرگوار به نام "ام ولد" است که نام ایشان نجمه بوده است.

حضرت قاسم‏(ع) حدود دو یا سه سال قبل از شهادت پدر بزرگوارش دیده به جهان گشود، از این رو با عموى مهربان خویش حضرت اباعبدالله الحسین‏(ع) خو گرفته بود و در دامان آن حضرت پرورش یافت.

شباهت ظاهر و خلقیات حضرت قاسم(ع) به پدر بزرگوارش

شکل و شمایل ظاهرى و خصوصیات دیگر حضرت قاسم(ع) شباهت بسیارى به پدر بزرگوارش امام حسن(ع) داشته، به گونه ‏اى که امام حسین(ع) با دیدار او، از برادر محبوب خویش یاد مى ‏کرد و فرزند برادرش را در آغوش می گرفت و نوازش مى ‏کرد.

چهره آن حضرت چنان زیبا و دل ‏انگیز بود که او را به "پاره‏ ماه"، "ستاره زیبا" و "ستاره سهیل" تشبیه کرده اند.

مشهور است که وقتی قاسم(ع) در کربلا به شهادت رسید، هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و به روایتی، در آن روز چهارده سال بیشتر از عمر شریف آن حضرت نمی گذشت.

شهادت شیرین تر از عسل در نزد حاضرت قاسم(ع)

نقل است در شب عاشورا هر یک از اصحاب و یاران امام حسین(ع) در حمایت از آن حضرت بیاناتی داشتند، قاسم(ع) نیز برخاست و عرض کرد: "عموجان من نیز کشته خواهم شد؟" امام از او پرسید: "ای پسرم مرگ در کام تو چگونه است؟" عرض کرد: "عمو جان از عسل شیرین تر." در اینجا امام حسین(ع) فرمود: "عمویت فدایت شود، تو نیز یکی از کسانی هستی که کشته خواهی شد."

در روز عاشورا، امام حسین(ع) به او اجازه رفتن به میدان را نمی داد، تا اینکه قاسم(ع) بر دست و پای آن حضرت افتاد تا بالاخره اجازه جنگیدن گرفت.

چون به میدان آمد، می گریست و رجز می خواند، خودش را معرفی کرد و پس از آن جنگی سخت و نمایان کرد و با آن سن کم، 35 نفر از دشمنان را به هلاکت رساند.

سرانجام "عمرو بن سعد بن نفیل ازدی" بر او حمله کرد و با شمشیر بر وی ضربه زد و او بر زمین افتاد.

هنگامی که امام(ع) به نزد قاسم(ع) رسید، او در حال جان دادن بود؛ امام(ع) فرمود: "دور باشد از رحمت خدا! این قوم که تو را کشتند؛ به خدا سوگند! بر عمّ تو سخت گران آید که تو، او را بخوانی و اجابت تو نکند، یا اجابت او تو را سودی ندهد."

امام حسین(ع) آنگاه او را برداشتند و بر سینه خود فشردند و در حالی که دو پای قاسم بر زمین کشیده می شد او را به خیمه گاه کشتگان آوردند و در کنار فرزندشان نهادند.

در زیارت "ناحیه مقدسه" نام قاسم(ع) همراه با سلام امام زمان(عج) بیان شده است

در زیارت "ناحیه مقدسه" که از زبان امام زمان(عج) است، نام قاسم(ع) همراه با سلام حضرت مهدی(عج) بر او بیان شده و به کیفیت رفتن سیدالشهدا(ع) به بالین او در حال جان دادنش و نفرین قاتلان قاسم(ع) و دشواری این لحظه که او، عمو را به فریادرسی بخواند و او نتواند یاریش کند، اشاره شده است.

برادر دیگر حضرت قاسم(ع)، به نام "ابوبکر بن حسن" بود که وی و قاسم(ع) هر دو از یک مادر بودند و در کربلا به شهادت رسید.

حماسه حضرت قاسم(ع) درس از خودگذشتگی و فداکاری آموخت

حماسه خونین نو رستگان وارسته‏ای چون قاسم بن الحسن(ع) انسانها را از غفلت ‏بیرون می ‏آورد و به آنان راه و رسم از خودگذشتگی و فداکاری می ‏آموزد.

با ارج نهادن و زنده نگاه داشتن یاد مقدس چنین نوجوانانی چون قاسم(ع)، دلها طراوت یافته و قلبها جرعه‏ های روان ‏بخشی را دریافت می ‏کنند.

قاسم(ع) با اینکه در دشت کربلا چون نگینی در محاصره مخالفان و دشمنان دیانت قرار گرفت، اما با اراده ‏ای آهنین و مصمم همچون صلابت کوه، زیر اشعه سوزان آفتاب کربلا با لبهای تشنه و بدن زخم خورده ایستاد و شهادت را با آغوش باز پذیرفت تا زیر بار ذلت و ستم نرود و کشته شدن با عزت را از حلاوت شیرین ترین غذا، یعنی‏عسل، برتر دانست.

این روح با صلابت ‏به نوجوانان درس فداکاری، معنویت و آزادی می ‏دهد و آشنایی با زندگی و مبارزاتش می ‏تواند الگویی برای نوجوانان تشنه ارزشها باشد.

معرفی قهرمانی که ‏برای ارتقای خوبیها، رنج توانفرسایی را متحمل شد، برای انسانهای تشنه فضیلت، چشمه آرامش را جاری خواهد ساخت تا از ظلم، جهل و هرگونه ناروایی تنفر جویند.





نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط فتو نایس

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم از زبان حضرت علی اکبر(علیه السلام) صحبت کنم

پدر گفت باید از مکه به سوی کوفه حرکت کنیم.همه تعجب کردند ولی من خوب می دونستم که پدر خوب می دونه که داره چی کار می کنه.

همه جمع شدیم و حرکت کردیم تا این که به کربلا رسیدیم.

حال و هوای عجیبی بود همه مات و مبهوت بودن.وقتی عمه می خواست از شتر پائین بیاد و من و عموم عباس به سمتش رفتیم و زانوهای خودمون و تکیه گاه عمه کردیم.پدر دستور دادن همین جا خیمه بزنیم.

عمه پیش پدر رفت و از اون خواست که از اینجا زودتر بریم، نفهمیدم بینشون چی گذشت ولی خوب می دونستم که اینجا خبرایی هستش.

سپاه حر که کیلومترها ما رو تعقیب می کرد حالا دیگه با اضافه شدن سپاه کوفی ، سپاه بزرگی شده بود...

عصر روز نهم عاشورا عمو عباسم به سمت سپاه دشمن رفت، نمی دونستم چی شده که عمو رفته پیش سپاه دشمن ولی بعدش فهمیدم که بابام یک روز از اونها توسط عموم مهلت گرفته ...

شب پدر همه رو جمع کردن و گفتن فردا هممون شهید می شیم هر کی می خواد بره که من حقی که بر گردنتون دارم و بر می دارم.

اشکام سرازیر شد تا حالااین قدر بابام و غریب و ندیده بودم...

یعنی فردا هممون می ریم؟حتی بابا

مگه عموعباس مذاره کسی به بابا نزدیک بشه؟

مگه می شه کسی بخواد به بابام جسارت کنه؟

تشنه بودیم و آبی برای نوشیدن نبود، داداش اصغرم خیلی تشنه بود وقتی می دیدمش گریم می گرفت و از روش خجالت می کشیدم، با نگاهش انگار میخواست بگه داداشی واسم آب نمیاری؟...

صبح عاشورا شد...

هوا گرم بود، تشنه بودم

عظم میدان کردم،از پدر اذن خواستم و گفتم ای پدر جان رخصتی ده تا دمار از روزگار دشمنانت در بیاورم

اشک در چشمان پدر حلقه زد،من و در آغوش گرفت و محکم فشرد

حس خوبی بم دست داد ،دوست داشتم فقط بابام و ببوسم

سخت بود، جدایی...اونم از پدر که عاشقش بودم و می دونستم اونم عاشق منه

خودم به کنار چه طور می تونستم غم و ناراحتی بابام و تحمل کنم...

سمت میدان رفتم...

ابتدا هر کس از سپاه دشمن که من و می دید فرار می کرد ، فک می کرد که جد بزرگوارم جوان شده ولی فرمانده ی آن ها اعلام کرد که نترسید این فرزند حسنیه

خودم معرفی کردم:

من  على‌بن الحسین هستم...

هر کی سمتم میومد با شمشیر جانش را می گرفتم، می خواستم از پدرم دفاع کنم، می خواستم از ناموسم دفاع کنم...

می خواستم به پدر بگم که ببین پسرت بزرگ شده، ببین که داره ازت دفاع می کنه...

خسته شدم، تشنه بودم ، تیری سمتم اومد ، گفتم تمام شد و پدر تنها شد، چشمانم را بستم ولی از تیر خبری نبود...

تیرهای بعدی هم همین طور اومدن و یکی پس از دیگری قبل از این که به من برسن منحرف می شدن، نگاهی سمت پدر انداختم و دیدم با بالای تپه ای ایستاده و رزم من و تماشا می کنه، خوب که دقت کردم دیدم این پدر هست که با گوشه ابروی خود تیرها رو منحرف می کنه...

انرژی دوباره گرفتم و شروع به پیکار کردم...

ولی این بار دیگر تابی نداشتم، هوا تیره و تار گشته بود،حتی توان سواری بر اسبم رو هم نداشتم

سمت پدر رفتم...

همدیگه رو در آغوش کشیدیم

کفتم بابا تشنمه و دیگه توانی ندارم، در واقع بهش گفتم که نظرش و از من برداره و اجازه شهادت و بم بده

گفت زبانت را بیرون بیار زبان خشک شده ام را در دهانش گذاشت ، دهان پدر از زبان من هم خشک تر بود...

خوب می دونستم که پدر آبی نداره و خوب می دونستم از من تشنه تره و خوب می دونستم پدر دوست داره آخرین بوسه را همانند اولین بوسه ای که در لحظه تولد بر لبانم زد بزنه ولی شاید روش نمی شه و...

ولی با این حرفم توانستم باز هم گرمی لبان پدر را احساس کنم

دوستت دارم پدر جان...

عظم میدان کردم، چند نفر از افراد دشمن با هم بهم حمله کردن و تیرهای دشمن روانه ام گشت...

خون زیادی از بدنم رفته بود و می دونستم که دیگه کارم تمومه

بی حال شدم مقداری از خونم بر روی چشمان اسبم ریخت و اسب به اشتباه سمت لشگر دشمن می دوید و من با چشمهایی نیمه باز فقط بابا رو تماشا می کردم و گریان از این بودم که دارم اون و میون این همه دشمن تنها می ذارم...

اسب ایستاد، نمی دونستم چی شده،نگاهی انداختم و دیدم آدمای زیادی دورم وایسادن و شمشیرهاشون بالارفته و ...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم آذر 1390 توسط فتو نایس

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

«حر» پسر «یزید» فرزند «ناجیه» فرزند «قعنب» فرزند «عتاب بن هرمی»(1) پسر «ریاح بن یربوع» است.(2)

خروج حر از کوفه

«شیخ ابن نما» گزارش کرد: هنگامی که حر از قصر ابن زیاد در کوفه خارج شد تا به استقبال امام بیاید، ندایی را شنید که از پشت سر می‎گوید: ای حر! تو را به بهشت بشارت باد. او به پشت سر نگریست و کسی را ندید. با خود گفت: به خدا قسم، این بشارت نیست در حالی که من اسیر به جنگ با حسین هستم. او پیوسته این خاطره را در ذهن داشت تا هنگامی که خدمت امام رسید و آن داستان را بازگو کرد. امام به او فرمودند: تو به واقع به پاداش و نیکی راه یافته‎ای.

امام در یکی از خطابه‎های کوتاه خود اینگونه حر را آگاه کرد: آیا آزادمردی نیست که واگذارد این ریزه غذای داخل دهان را (ته مانده منافع دنیا را که شبیه به ریزه غذای داخل دهان است) برای اهل آن؟(3) شاید این سخن امام حسین علیه السلام بود که انقلاب و طوفان ظلمت براندازی را در افکار و اندیشه حر به پا ساخت.

رو در رویی حر با امام حسین علیه السلام

ابومخنف از «عبدالله بن سلیم» و «مرزی بن مشمعل» نقل کرده که گفتند: ما همراه حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام راه (حجاز تا عراق) را طی می‎کردیم که امام در منزل اشراف فرود آمد و جوانان خود را امر فرمود که هر چه می‎توانند آب بردارند. صبحگاهان (کاروان) حرکت کرد، حدود نیمروز شده بود که مردی از آن گروه تکبیر گفت. حضرت حسین علیه السلام فرمود: الله اکبر؛ ولی چرا تکبیر گفتی؟ گفت: نخلی را دیدم. آن دو نفر گفتند: ما در این مکان هرگز درخت خرمایی ندیده‎ایم. امام فرمود: من اینگونه نظر ندارم. گفتیم: ما گرد و غبار اسبان را می‎بینیم. پس آن حضرت فرمودند: به خدا قسم من نیز آن را می‎بینم. سپس امام حسین علیه السلام فرمود: آیا پناهگاهی نیست که آن را پشت سر خود قرار دهیم و با این قوم از یک جهت رو به رو شویم؟ گفتیم: چرا، آن ذوحسم است که به طرف چپ شما متمایل است. پس اگر این گروه (بر ما) سبقت گیرند هر اتفاقی ممکن است بیفتد. پس امام به طرف چپ، مسیر را تغییر داد. اسبان با شتاب به ما نزدیک شدند. آنها هم به سوی چپ متمایل شدند. ما زودتر از آنها به ذوحسم رسیده بودیم و خیمه‎گاه امام برافراشته شده بود. آن گروه سر رسیدند؛ او حر بود. با هزار سپاه که در گرمای آن روز رو به روی حسین علیه السلام قرار می‎گرفت. امام و یارانش همگی شمشیرهای آویخته داشتند. امام حسین علیه السلام به جوانان خود فرمودند: قوم را سیراب کنید و اسب‎ها را آب دهید. مردان سیراب و اسب‎ها خنک شدند.(4)

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

وقت نماز فرا رسید، امام به «حجاج بن مسروق جعفی» که او را همراهی می‎کرد فرمود: اذان بگو. او اذان گفت و نماز بپا شد. امام در حالی که پیراهن و ردائی به تن و نعلینی به پا داشتند از خیمه خارج شدند. پس از آن حمد ثنای الهی گفتند و فرمودند: ای مردم، این گفتار عذری در برابر خدای تعالی نسبت به شماست، من به سوی شما نیامده‎ام تا این که نامه‎هایتان را دریافت کردم. سپس حضرت خطبه را به پایان رسانید، در حالی که مردم سکوت کرده بودند. سپس به موذن فرمود: اقامه بگو. و او اقامه گفت. امام حسین علیه السلام به حر فرمود: آیا می‎خواهی که با اصحابت نماز بخوانی؟ گفت: نه، بلکه به نماز شما (اقتدا خواهم کرد). پس همه به امام حسین علیه السلام اقتدا کردند. بعد از نماز، آن حضرت وارد خیمه خود شد و یاران در اطراف امام جمع شدند. حر نیز وارد خیمه‎ای که برایش نصب کرده بودند شد و یارانش گرداگرد او را گرفتند. سپس به میدان بازگشتند و هر کس دهنه اسبش را گرفت و در زیر سایه آن به زمین نشست. هنگام عصر شده بود که امام حسین علیه السلام فرمان آماده باش برای کوچ از این محل را صادر فرمود و نماز عصر را با آن قوم بپا داشت. این بار پس از نماز به مردم روی گردانیده پس از حمد خداوند و مدح او فرمود: ایها الناس! انکم ان تتقّوا ... حر گفت: به خدا قسم، ما نمی‎دانیم این نامه‎هایی که از آن یاد کردید کدام است. امام فرمودند: ای عقبه بن سمعان! آن خورجین نامه‎هایی را که به من نوشته‎اند بیرون آور. (5) عقبه آن دو خورجین را که پر از نامه بود بیرون آورد و در برابر آنها پخش کرد. حر گفت: البته ما از این کسانی که نامه به سوی شما نوشته‎اند نیستیم و به ما امر شده که وقتی شما را ملاقات کردیم از شما جدا نشویم تا این که شما را نزد عبیدالله ببریم. امام حسین علیه السلام فرمود: مرگ به تو، از آن نزدیک‎تر است.(6)

سپس به یارانش فرمود: سوار شوید. پس همه سوار شدند و منتظر ماندند تا زن‎ها سوار شوند. پس فرمود: بگذرید. وقتی راه افتادند که از آنجا بگذرند، آن گروه جلوی (یاران امام) را گرفتند. امام حسین علیه‎السلام به حر فرمود: مادرت به عزایت بنشیند چه قصدی داری؟ حر گفت: آگاه باشید که به خدا قسم اگر غیر شما از عرب به من آن عبارت را می‎گفت - در حالی که وضعیت او چون شما باشد همین عبارت را به او باز می‎گفتم.(7) اما به خدا قسم برای من این (حق) نیست که یاد مادر شما کنم مگر به نیکوترین وجهی که می‎توانم.(8)

توبه حر

هنگامی که حر فریاد غریبانه امام حسین علیه السلام را که طلب یاری می‎کرد شنید، نزد عمرسعد رفت و پرسید: آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟ عمر گفت: آری به خدا قسم، با او جنگی خواهیم داشت که دست کم، سرها قطع گردد و دست‎ها جدا گردد.

حر گفت: شما چه خواهید کرد؟ آیا پیشنهاد او مورد پسند شما نیست؟ ابن سعد گفت: اگر کار دست من بود (هر آینه از جنگ با او) دست می‎کشیدم. اما امیر تو (ابن زیاد) از این کار سر باز می‎زند. حر او را ترک کرد و با دیگران در انتظار ایستاد، در حالی که در کنار او قره پسر قیس قرار داشت.

حر به قره گفت: آیا اسب خود را امروز آب داده‎ای؟ قره گفت: نه. حر گفت: آیا می‎خواهی آن را سیراب کنی؟ قره گمان کرد که حر قصد کناره‎گیری از سپاه ابن سعد را دارد، در حالی که حر چندان تمایلی نداشت که قره جدا شدن او را مشاهده کند. پس او را ترک کرد و رفت. اینجا بود که حر به امام حسین علیه السلام قدری نزدیک شد. مهاجر پسر اوس به حر گفت: آیا تو می‎خواهی که حمله کنی؟ در پاسخ این سوال حر ساکت شد و بر خود می‎لرزید، پس در حالی که مهاجر از این حال حر به شک افتاده بود، او را مورد خطاب قرار داد و گفت: اگر از من درباره شجاع‎ترین مرد کوفه سوال می‎شد، تو را معرفی می‎کردم، این چه حالتی است که در تو می‎بینم؟ حر گفت: همانا خود را بین بهشت و دوزخ متحیر می‎بینم، به خدا سوگند اگر مرا با آتش بسوزانند من جز بهشت چیز دیگری را انتخاب نخواهم کرد. پس از آن با شلاق به اسب خود نواخت و به سوی امام حسین علیه السلام رهسپار شد.

لحظات دیدار با امام

حُر بن یزید ریاحی تَمیمی

او به سبب آن چه پیش از آن به آل رسول روا داشته بود و آنها را در مکانی بی آب و گیاه وانهاده بود، سر از خجالت به پایین انداخته بود و به سوی آنها پیش می‎رفت. 

«پروردگارا! من به سوی تو باز می‎گردم، پس توبه‎ام را پذیرا باش. من دل اولیا و فرزندان پیامبرت را به وحشت انداخته‎ام. ای اباعبدالله! من بازگشته‎ام و تائب هستم، آیا برای من راهی به توبه هست؟ امام در پاسخ حر فرمود: آری، خداوند به تو روی خواهد کرد. (9)

این گفتار امام حسین علیه السلام حر را شادمان کرده بود. او به یقین دریافت که به زندگانی بی پایان و نعمت‎های همیشگی راه یافته است. حر داستان ندای هاتفی را هنگامی که او از کوفه خارج می‎شد به امام حسین علیه السلام اینگونه بازگو می‎کرد: من با گوش جان شنیدم، کسی اینگونه هشدارم می‎داد که ای حر! تو را بشارت به بهشت. گفتم وای بر حر ، آیا تو او را به بهشت مژده می‎دهی، در حالی که او برای جنگ با پسر دخت پیامبر به حرکت در آمده است؟ امام فرمود: تو به خیر و پاداش (نیکو) دست یافته‎ای. (10)

شهادت حر

پس از حبیب بن مظاهر، حر در حالی که زهیر بن قین از پشت سر او را حمایت می‎کرد به میدان آمد. هرگاه که دشمن بر یکی از آن دو یار امام حسین علیه السلام سخت می‎گرفت، دیگری برای نجات دوست خود می‎شتافت. ساعتی درگیری «حر» با سپاه «ابن سعد» به طول انجامید(11) تا این که اسب حر مضروب شد و از گوش‎هایش خون می‎چکید. «حصین» به «یزید بن سفیان» گفت: این حرّی است که تو آرزوی قتل او را داشتی. یزید در پاسخ گفت: آری و از سپاه «ابن سعد» برای مبارزه بیرون آمد. همین که به میدان رسید، توسط «ایوب بن مشرح الخیوانی» تیری به سوی اسب حرّ پرتاب کرد که به پای اسب خورد و اسب به زمین خورد. حر قبل از آن که به زمین بخورد با چالاکی تمام از اسب پایین پرید.(12) او در حالی که شمشیر در دست داشت، در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید.(13) در همین هنگام بود که پیاده نظام بر او حمله‎ور شد و جسم بی‎هوش او به زمین افتاد.(14) یاران امام او را در برابر خیمه شهدایی که در راه حسین علیه السلام شهید می‎شدند قرار دادند. امام فرمود: شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست.(15) سپس امام نظری به جانب حر افکند، او هنوز جان در بدن داشت. امام خون از صورت او برگرفت و فرمود: تو آزاده‎ای! همان طور که مادرت تو را نامیده است و تو در دنیا و آخرت آزاده‎ای (16) پس از آن مردی از یاران حسین در رثا و غم حرّ اشعاری را سرود که گفته شد او علی بن الحسین علیه السلام بود(17) و برخی گفته‎اند که خود اباعبدالله الحسین علیه‎السلام برای او اشعاری را سروده که اینگونه است:

چه آزاده‎ای است حرّ پسر ریاح؛ او در هنگام فرورفتگی تیرها بسیار شکیباست. آری آزاده خوبی است هنگامی که حسین فریاد و ندایش بلند شد، او از جانش در صبحگاهان گذشت.(18)

در زیارت ناحیه مقدسه به حرّ سلام داده شده است.(19)

درسی که می‎توان گرفت: امام صادق علیه السلام فرمود: آزاده آزاده است در همه حالاتش، حتی اگر مصیبتی سخت بر او وارد شود. حتی اگر مصیبت‎ها بر او محکم کوبیده شود او شکیبایی می‎کند. آری او شکسته نمی‎شود، هر چند اسیر و مقهور شود.(20) از امام علی علیه السلام نقل شده: بنده غیر خود مباش، چرا که خدای تعالی تو را آزاد آفریده است. (21)

در کربلا هم حضرت امام حسین علیه السلام لشکر ابن سعد را اینگونه مورد خطاب قرار دادند: ای پیروان خاندان ابی‎سفیان، اگر دین ندارید و از روز رستاخیز نمی‎ترسید، پس لااقل در دنیای خود آزادمرد باشید.(22)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط فتو نایس

پسر شبیب ، اگر برای حسین چنان گریه کنی که اشکهایت بر گونه هایت جاری شود

خداوند همه  گناهان کوچک و بزرگ ترا می آمرزد ؛ اندک باشد یا بسیار .

یکی از روایاتی که در زمینه  ثواب گریه بر حسین علیه السلام نقل شده است

روایت ریّان بن شبیب از حضرت ثامن الائمه امام رضا علیه السلام است ،

که به این شرح می باشد :

روز اول محرم خدمت امام رضا علیه السلام رسیدم فرمود : ای پسر شبیب ،

روزه داری ؟ عرض کردم نه . پس امام فرمود : بدرستیکه این روز ، روزی است

که زکریّا پروردگارش را خواند و گفت : پروردگارا فرزند پاکیزه ای به من

عطا کن که تو شنونده دعایی .

پس خدا دعایش را اجابت فرمود و به امر پروردگار فرشته ها زکریّا را که در

محراب عبادت ایستاده بود مخاطب قرار داده و گفتند که خدا ترا مژده می دهد به یحیی .

پس کسی که روزه بدارد این روز و سپس دعا کند خدا دعایش را مستجاب

می فرماید چنانکه دعای زکریّا را مستجاب فرمود .

سپس فرمود : پسر شبیب ؛ به درستی که محرم ماهی است که اعراب جاهلیّت

بخاطر احترامش ظلم و ستم و کشت و کشتار را در آن ماه حرام کرده بودند و این

امّت با اینکه به حرمت این ماه آشنایی داشت معهذا احترام پیامبر خود را

رعایت نکرد و در این ماه فرزندان پیامبر خود را کشتند و زنانشان را اسیر نمودند و

اموالشان را غارت کردند پس خدا هرگز آنها را نیامرزد .

پسر شبیب ، اگر می خواهی برای چیزی گریه کنی پس برای

حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام گریه کن که او را ذبح کردند همانطور که گوسفند

را ذبح می کنند و از اهلبیت او هم هیجده نفر را با او به شهادت رساندند که در

روی زمین مثل و مانند نداشتند ، و به تحقیق هفت آسمان و زمین برای

شهادت آن حضرت گریه کردند ، و چهار هزار فرشته برای یاری او از آسمان

فرود آمدند ، امّا وقتی رسیدند که حسین کشته شده بود لذا این فرشتگان پریشان

مو و گرد آلود اطراف قبر حسین معتکفند تا قائم ما قیام کند آنگاه او را یاری

خواهند کرد و شعار آنها یا لثارات الحسین است (ای انتقام گیرندگان خون حسین) .

پسر شبیب ، پدرم برایم حدیث فرمود از پدرش ، از جدّش که وقتی جدّم

حسین علیه السلام به شهادت رسید از آسمان خون و خاک سرخ بارید .

پسر شبیب ، اگر برای حسین چنان گریه کنی که اشکهایت بر گونه هایت جاری شود

خداوند همه گناهان کوچک و بزرگ ترا می آمرزد ؛ اندک باشد یا بسیار .

پسر شبییب ، اگر ترا خوشحال می کند که به هنگام ملاقات با خدا گناهی نداشته باشی

پس حسین علیه السلام را به نام يگانه خالق هستی را زیارت کن ،

پسر شبیب ، اگر می خواهی در غرفه های بهشتی با پیامبر اکرم باشی بر

قاتلان حسین لعنت فرست .

پسر شبیب ، اگر می خواهی ثواب شهدای کربلا نصیبت شود هنگامی که یاد شهدای

کربلا را می کنی بگو : کاش من هم با آنها بودم و از فوز و سعادت بزرگ

بهره مند می شدم .

پسر شبیب اگر می خواهی که در بهشت با ما باشی در بالاترین درجه ها و مرتبه ها

پس به حزن و اندوه ما محزون و اندوهناک باش و به خوشحالی و شادی ما شاد

و خوشحال ، و ولایت و دوستی ما را بپذیر، که اگر مردی سنگی را دوست خود گیرد

و به او تولیّ جوید خدا در روز قیامت او را با سنگ محشور فرماید .

بحارالانوار، ص 285 نفس المهموم، ص 26


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط فتو نایس


سلام بر محاسن به خون آغشته

سلام بر محاسن به خون آغشته

بارالها! اَجلم را تو به تأخیر انداز
چند روزیست دلم تنگ محرم شده است

روز شمار محرم بشمار که بوی کربلا می آید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 توسط فتو نایس

آقا سلام ، ماه محرم شروع میشود

بازاین چه شورش است و چه ماتم شروع میشود

آقا سلام تحفه اشکی به من دهید

ماه گدایی من و چشمم شروع میشود

یادم نرفته نگاه شما به ما

از گریه های ماه محرم شروع میشود

هاجر به پای روضه اصغر نشسته است

تا این که جوشش زمزم شروع میشود

آقا سلام نیت گریه نموده ام

شیرین ترین عبادت ما هم شروع میشود

باز هم نام حسین آمد و دیوانه شدم

باز آماده یک مستی جانانه شدم

عاقبت کرببلا را ز رضا می گیرم

گوشه صحن حسین بن علی می میرم

از غم و ماتم اولاد علی پیر شدیم

ما سر سفره عباس نمک گیر شدیم

جام و صهبای حسین بن علی سر بکشید

از همین جا به سوی کرببلا پر بکشید

دسته سینه زنان حرم افتاده به راه

هر که دارد هوس کرببلا بسم الله



نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 توسط فتو نایس


عید غدیر خم


شمیم خوش بهشت از کنار آن برکه، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد، این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور قرن ها هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد؟


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 توسط فتو نایس